رقص مرگ
نیمِشب است!
چه شب وحشتناکی.
هر شب همینطور سهمگین است. برای اینکه زندگی ما سهمگین و جانسوز است. آنها دیگر جانی ندارند که بسوزد. مردگان جان ندارند.
برای اینکه ما مثل هم نیستیم، اما مردهها مثل هم هستند.
از نیمهشب تا بانگ خروس مردگان جشن میگیرند، جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی.
همه با هم برابرند.
نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مردهاند. همه استخوانبندی هستند.
کسی جقه برسر، کسی شندره برتن ندارد، دستبهدست هم میدهند و میرقصند.
مرگ که در همهی آنها مشترک است، جزئی از کل آنها، خود آنها؛ مرگ استخوانبندیها را برقص آورده است.
مرگ با قلم استخوان پا که روزی ساق پای دخترکی بلندبالا بوده روی جمجمهی دیوارهیکلفتی برای آنها ضرب میگیرد.
ساعت 12 که میشود، استخوانبندیها از پلههای گور بیرون میآیند و میرقصند.
مرگ که خود آنهاست - برای آنکه دیگر فرمانده و فرمانبرداری نیست - آهنگ ملایمی مینوازد.
مردگان گِردهم دست میافشانند و پای میکوبند.
اینکه هنوز روی استخوانهای صورتش نیشخند دیده میشود، این در زندگی قاضی بوده و بدردها و شکایتهای محکومین پوزخند میزده.
اما او تازه مرده است. بزودی این اثر در کلهی او محو خواهد شد، مابین فک و گونههایش دیگر این اثر باقی نخواهد ماند. برای اینکه او دیگر مرده است و آزاد است.
اینکه استخوانهای پشتش گوژ دارد، او در زندگی پشت خم کرده، سر فروآورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد، برای اینکه آنچه او را از دیگران جدا میکرد، احتیاج زندگی روزانه، دیگر وجود ندارد.
نه خنده است، نه گریه، نه شادی و نه غم، نه دلواپسی است و نه امید. نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم است و نه عجز و لابه، نه گرسنگی است و نه سیری.
هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی.
آیا این مرگ و این آزادی از زندگی دربند بهتر نیست؟
آیا این مرگ به از آن نیست که قاضی به زجر محکومش پوزخند بزند؟
آیا این مرگ به از آن نیست که محتاج پشتخم کند؟
آیا این مرگ به از آن نیست که آدم در بند باشد؟
از همین جهت است که آنها جشن گرفتهاند.
رقص میکنند، برای آنکه آزادند.
مرگ با قلم پای دختری روی جمجمه کلهی گندهای برای آنها سرود رقص مردگان را مینوازد.
وای این آزادی هم محدود است.
» از رقص مرگ / بزرگ علوی
